كتاب رفاقت به سبك تانك
بين كتابهاي دفاع مقدس كه منتشر شده، كتابهايي كه به انعكاس اتفاقات طنز و شاد ميدان هاي جنگ اختصاص دارند مشتري هاي خاص خود را دارند. شايد بين كتابهاي دفاع مقدس ژانر طنز مخاطب عمومي تري داشته باشد و اين يك امتياز محسوب مي شود براي معرفي دفاع مقدس.
البته بايد به اين نكته توجه داشت كه اگر از خواندن كتابهاي دفاع مقدس
به دنبال دست يابي به فرهنگ جبهه و كشف ساختار تشكيلاتي و روح جبهه و در يك
جمله... به دنبال درس گرفتن از 8 سال تجربه ي طلايي جبهه هستيم نبايد تنها
به مطالعه يك سبك كتاب بسنده كرد. مطالعه طنز در كنار خاطرات سرداران، در
كنار خاطرات يك سرباز وظيفه، در كنار دلنوشته ها و احساس نگاري يك رزمنده و
در كنار ... مي تواند ما را به يك ديد جامع به دفاع مقدس برساند.
و اما بعد .... قصد دارم يك كتاب در سبك طنز دفاع مقدس معرفي كنم با ذكر يك داستان از كتاب.... كتاب معروفي ست:
رفاقت به سبك تانك

رفاقت به سبك تانك - داوود اميريان - نشر سوره مهر - 1500 تومان
اين كتاب به بيان خاطرات كوتاه طنز جبهه پرداخته. بعضي از اين داستان ها اين قابليت را دارند كه بين دوستان مطرح كنيد و دمي خوش باشيد.
از ويژگي هاي بارز "رفاقت به سبك تانك" تصاوير متاسب با داستان است كه جذابيت كتاب را دوچندان كرده.
داستاني از كتاب: (اندكي ممكن است طولاني باشد اما ارزش خواندن دارد)
حلاليت
سه چهار ساعتي به رفتنمان به خط مقدم براي شروع عمليات مانده بود. نيروهاي گردان هر كدام در حال كاري بودند. يا وصيتنامه مي نوشتند و يا سلاح و تجهيزاتشان را امتحان مي كردند و از يكديگر حلاليت مي طلبيدند. يك موقع ديدم از يكي از چادرها سر و صدا بلند شد و بعد يك نفر پريد بيرون و بقيه با لنگه پوتين و فانسقه و سنگ و كلوخ دنبالش. اوضاع شير تو شير شد. پسرك فراري بين خنده و ترس نعره مي زد و كمك مي طلبيد و تعقيب كنندگان با دهان هاي كف كرده و عصباني ولش نمي كردند. فراري را شناختم. اسماعلي بود. از بچه هاي شر و شلوغ گردان. اسماعيل خورد زمين و بقيه رسيدند بهش و گرفتندش زير ضربات فانسقه و كتك. اسماعيل پيچ و تاب مي خورد و مي خنديد و نعره مي زد. به خود آمدم. مثلا من فرمانده گردان بودم و بايد نظم و انضباط را بر گردان حاكم مي كردم. جمعيت را شكافتم و رفتم جلو و با هزار مكافات اسماعيل را از زير مشت و لگد نجات دادم. اسماعيل در حالي كه كمر و دستانش را مي ماليد شروع كرد به نفرين كردن.
- الهي زير تانك برويد. شما بسيجي هستيد يا يك مشت بازمانده ي قوم مغول؟!
- الهي كاتيوشا تو فرق سرتان بخورد و پلاكتان هم نماند كه شناسايي شويد!
- اي خدا داد مرا از اين مزدورهاي مسلمان نما بگير!

بچه هاي گردان هر هر مي خنديدند و كساني كه اسماعيل را كتك زده بودند به او چنگ و دندان نشان مي دادند و تهديد به قتلش مي كردند. فرياد زدم: «مسخره بازي بسه! واسه چي اين بنده خدا را به اين روز انداختيد؟» يكي از آنها كه معلوم بود حال و روز درست و حسابي ندارد گفت:« از خود خاك تو سرش بپرسيد. آهاي اسماعيل دعا كن تو منطقه عملياتي گيرت نياورم. يك آر.پي.جي حرامت مي كنم!» اسماعيل كه پشت سر من پناه گرفته بود، هر هر خنديد و آنها عصباني تر شدند. گفتم:« چي شده اسماعيل؟ تعريف كن!» اسماعيل گفت:« بابا اينها ديوانه اند حاجي. بهتره اينها را بفرستي تيمارستان. خدا به دور با من اين كار را كردند با عراقي ها چه مي كنند؟»
- خب، بلبل زباني نكن. چه دسته گلي به آب دادي؟
- هيچي. نشسته بوديم و از هم حلاليت مي خواستيم كه يك هو چيزي يادم
افتاد. قضيه مال سه چهار ماه پيش است. آن موقع كه كردستان و بالاي ارتفاعات
بوديم. يك بارقرار شد من قاطرمان را ببرم پايين و جيره غذا و آب بياورم.
موقع برگشتن از شانس من قاطر خاك تو سر، سرش را سبك كرد و بسته هاي
بيشكوييت كه زير شكمش سر خورده بود خيس شد.
يكي از بچه ها نعره زد:«مي كشمت نامرد. حالم به هم خورد» و دويد پشت يكي از نخلها. اسماعيل با شيطنت گفت:« ديگر براي برگشتن به پايين دير بود. ثانيا بچه ها گشنه بودند. بسته هاي بيسكوييت را روي تخته سنگي گذاشتم تا خشك شدند. و بعد بردم دادم بچه ها، همين نامردها لمباندند و چقدر تعريف كردند كه اين بيسكوييت ها خوشمزه است و ملس است و ...» بچه هايي كه دورم جمع بودند از خنده ريسه رفتند. خودم هم به زور جلوي خنده ام را گرفته بودم، راه افتادم كه بروم سر كار خودم. اسماعيل ولم نمي كرد. گفتم :«ديگه چي شده؟»
- حاجي جون مي كشندم.
- نترس. اينها به دشمنشان رحم مي كنند. چه رسد به تو ماست فروش!
تا اسماعيل ازم جدا شد، بيسكوييت ملس خورها دنبالش كردند و صداي زد و خورد و خنده و ناله هاي اسماعيل بلند شد.
پ.ن1: چندتا داستان خنده دار ديگه داره كه شايد در پست جداگانه بيارمشون... اينجا طولاني ميشه
پ.ن2: حتما هميشه همراه خودتون كتاب سبكي داشته باشيد براي اوقات بيكاري ... توي اتوبوس، تاكسي... كتاب داستان و رمان كه سبكه. بعد يك مدت معتاد ميشيد. البته حواستون باشه اگه كتاب طنز ميخونيد مثل من وسط اتوبوس نخنديد ... همه فكر ميكنن ديوونه شديد!
پ.ن3: دست بچه هاي بسيج مهندسي درد نكنه كه اجازه دادن اين كتاب رو از دفترشون بلند كنم!
امام خامنه ای(مد ظله العالی):